میلاد امام رضا(ع)؛ پیوند علم، وقار و مهربانی در تاریخ تشیع

به گزارش تدبیرشرق، سیدمحمد احمدی در یادداشتی نوشت؛ در نوشتن درباره میلاد امام رضا(ع)، آدم ناگزیر است قدم به اقلیم ادب و تاریخ بگذارد؛ همانجایی که خراسان، از سر زمین و جغرافیا فراتر میرود و به افقی معنوی بدل میشود. گویی نام مبارک امام هشتم، بر پیشانی این خطه، هم چون آفتابی آرام و پیوسته میتابد.
علیبنموسیالرضا(ع) را اگر در آیینه تاریخ بنگریم، با سیمای امامی روبهرو میشویم که دانش و آرامش را به همراه داشت؛ آنگونه که هر واژهاش، تکیهگاهی از استدلال بود و هر نگاهش، تلألوئی از مهر. مأمون او را به خراسان آورد تا در بازی قدرت، برگ برندهای داشته باشد؛ اما چه زیباست که اراده تاریخ، گاه از اراده سلاطین پیشی میگیرد. ولایتعهدی که قرار بود سیاست را تثبیت کند، حقیقتاً به درخشش شخصیت امام انجامید و نام رضا را در دلها جاودانه کرد.
خراسان برای ایشان آغاز غربت بود، اما برای ما آغاز دلبستگی. آن غربتِ تلخ، امروز بدل شده به حرمتی که میلیونها انسان را از دور و نزدیک به خود میکشاند. حرم امام رضا(ع) تنها بارگاهی از زر و گنبد نیست؛ خلوتگاه روح است. جایی است که انسان، در میان ازدحام زائران، حس میکند خدا نزدیکتر است و دعا شنیدنیتر.
وقتی صفحات زندگی امام هشتم را ورق میزنیم، با مشی اخلاقی کمنظیری روبهرو میشویم. آنان که از سفرهاش میگفتند، روایتشان این بود که بر سفره او، غنی و فقیر جایگاه متفاوتی نداشتند. این همان خلق عظیم است؛ وقاری که از معرفت برمیآید، نه از سلطه و جاه. در مناظرات نیز، هیبت علمی امام چنان بود که مخالفان، از روشنی استدلال او چارهای جز سکوت نمییافتند. دانشی که نه برای جدل، که برای هدایت بود.
میلاد امام رضا(ع)، در حقیقت یادآوریِ حضوری است که از مرزهای زمان گذشته و بر جانها نشسته است. نام او در فرهنگ ما، در شعر فارسی، در دعاها و نذرها، و در لحظههای اضطرار و امید، همچون معبری است میان زمین و آسمان. این است رمز ماندگاری بزرگمردان خدا؛ آنکه از خراسان شروع کرد، اما در دلها ماند.
و چه لطیف است این اندیشه که روز میلادش، فرصتی باشد برای تأمل؛ برای اینکه بیندیشیم چگونه میتوان با علم زیست و در عین حال، مهربان ماند. چگونه میتوان در میان دستگاه قدرت بود، اما به قدرت آلوده نشد. چگونه میتوان غربت را به زیارت بدل کرد.
در این روز خجسته، یاد امام مهربانیها، بار دیگر همچون نَسیمی از سمت گنبد طلا، برجان آدمی میوزد؛ نسیمی که اگر لحظهای چشم را ببندیم، گویی صدای کبوتران صحن را نیز با خود میآورد.




