
یادداشت تدبیرشرق– // هر صبح وقتی دخترم را به مدرسه میبرم، خیابانهای لاهیجان مانند صحنهای زنده از زندگی روزمره جان میگیرند و همیشه فکر میکنم که این شهر، برخلاف بیشتر شهرها، چراغ قرمز ندارد، یا دستکم، روح شهر هنوز با چراغ قرمز کنار نیامده است.
مردم اینجا پیش از آنکه نوری مجبورشان کند بایستند، خودشان مکث میکنند. رانندگی بیشتر شبیه گفتوگوست تا رقابت. شبیه مکالمهای کوتاه با نگاه، اشارهی دست، یا کمکردن سرعت. این ریتم آرام تصادفی نیست. شهری که بازار، چایخانه، باغ چای و میدان، نقش فضای گفتوگو را داشتهاند، طبیعی است که خیابانهایش هم با منطق گفتوگو کار کنند.
در یک چهارراه کوچک نزدیک میدان، جایی که هیچ چراغ و تابلوی پررنگی نیست، اغلب این صحنه تکرار میبینم، دو ماشین همزمان میرسند. هر دو کمی ترمز میکنند. یکی با تکان سر یا بالا آوردن دست راه میدهد. دیگری عبور میکند و با یک بوق کوتاه تشکر میکند. هیچکس برنده نشده، اما هر دو رد شدهاند. این لحظهی کوچک، همان قرارداد نانوشتهای است که سالها خیابانهای شهر را سر پا نگه داشته است.
در بیشتر شهرها، رانندگی یعنی اطاعت. چراغ میگوید بایست، میایستی، چراغ میگوید برو، میروی. فکر کردن لازم نیست، فقط رعایت. اما در لاهیجان، رانندگی هنوز نیاز به توجه دارد. باید نگاه کنی، حدس بزنی، صبر کنی و گاهی عقب بکشی. این یعنی مسؤولیت از دوش فرد برداشته نشده و به دستگاه سپرده نشده است. این ویژگی، نکتهی کوچکی نیست. وقتی خیابانها با اعتماد میچرخند، نظم انسانیتر میشود. احترام به حق تقدم از روی درک شکل میگیرد، نه از ترس جریمه. نوعی توافق نانوشته حاکم است که میگوید «همه با هم میرسیم، اگر عجله نکنیم».
وقتی از فرهنگ لاهیجان حرف میزنیم، در واقع از شیوهای از زیستن حرف میزنیم که در آن شتاب همیشه فضیلت نبوده و مکث، بخشی از زندگی محسوب میشده است. اما این آزمایش زندهی جامعهشناسی ترافیک، روی دیگری هم دارد. فرهنگ فقط تا زمانی جواب میدهد که همه در بازی باشند. کافی است عجله، غریبه بودن یا بیحوصلگی وارد صحنه شود. آنوقت نبود چراغ قرمز از فضیلت تبدیل میشود به خطر.

لاهیجان دیگر آن شهر کوچک سابق نیست، ماشینها بیشتر شدهاند، مسافران و رهگذران ناآشنا بیشتر و ریتم زندگی تندتر. در چنین شرایطی، حق تقدم گاهی با جسارت اشتباه گرفته میشود و صبر جایش را به سماجت میدهد. یک راننده که قرارداد نانوشته را بلد نیست یا به آن باور ندارد، میتواند کل تعادل را به هم بزند. شهر نمیتواند همیشه روی بهترین نسخهی شهروندانش حساب باز کند. نبود ابزار رسمی، وقتی تعداد بازیگران زیاد میشود، آسیبپذیرتر از قبل به نظر میرسد.
مساله این نیست که لاهیجان باید شبیه همهی شهرهای دیگر شود یا این تفاوتش را از دست بدهد. مساله این است که افتخار به «نداشتن چراغ قرمز» نباید مانع دیدن واقعیت شود. اگر این وضعیت از دل فرهنگ آمده، نگهداشتنش هم فقط با تقویت همان فرهنگ ممکن است، با آموزش، با احترام متقابل و با پذیرفتن اینکه شهر تغییر کرده است.
چراغ قرمز فقط یک وسیلهی فنی نیست، نمادی است از جایی که اعتماد کافی نیست و باید آن را بازسازی کرد. اگر قرار است لاهیجان همچنان بدون چراغ قرمز بماند، باید آدمهایش بیشتر از قبل بلد باشند کی بایستند، حتی وقتی هیچ نوری آنها را مجبور نمیکند. مهاجرت، گردشگری، فشار اقتصادی و تغییر سبک زندگی، همه این تعادل ظریف را تحت تاثیر گذاشتهاند. مساله از جایی شروع میشود که ابزارهای قدیمی نظم، دیگر جواب پیچیدگیهای جدید را نمیدهند.

لاهیجان هنوز بدون چراغ قرمز نفس میکشد، اما پرسش دیگر این نیست که آیا چراغ لازم است یا نه. پرسش این است که آیا ما هنوز همانقدر به هم اعتماد داریم که نبودنش را تحمل کنیم . چراغ قرمز وقتی ظاهر میشود که مکث درونی از بین رفته باشد. اگر روزی این شهر به چراغ نیاز پیدا کند، شاید مساله اضافهشدن یک ابزار نباشد، بلکه نشانهی تغییری عمیقتر باشد، جایی که نظم دیگر از دل رابطهها بیرون نمیآید و باید از بیرون تحمیل شود. لاهیجان هنوز در این نقطه معلق است جایی میان اعتماد و دستور، میان مکث داوطلبانه و توقف اجباری…
/مرور




